آیلین جونآیلین جون، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

(*◕‿◕)مینویسم برای پاره ی تنم(*◕‿◕)

تو همونی

 همون بودی که من خوابشو دیدم تو همونی که می خوام براش بمیرم تو همون فرشته ای از جنس آدم تـو واسم نشونه از خـدای عالـم تو همونی که تو خنده هام شریکی توی درد و غصه هام واسم طبیبی ...
25 آذر 1392

نفس

١٠/٠٩/٩٢ دیشب بابایی با شعر میگه:نفس من کیه کیه؟ من همیشه با همون حالت شعر میگم منم من.ولی اینبار خیلی بیخیال گفتم:میخوای کی باشه؟حتما نی نی ته دیگه. گفت نه.نفس من شما دوتایین که همه ی زندگی منین. تو دمی نی نی بازدم. بله دیگه..... این طوریه که دیگه هر چی من بودم،بابایی تورو توش تقسیم میکنه و نصفش مال تو میشه. حدود ٥ماهه اومدی تو دل مامان،اینقده تو دلمون جا باز کردی که هرکاری میکنیم میگیم برای نی نی،چیزی میخوایم بخریم میگیم برای نی نی.چیزی میخوریم میگیم بخاطر نی نی. نمیدونم قبل از تو واقعا برای کی؟برای چی زندگی میکردیم!وقتی میبینم همه چیزمون تو شدی. ...
10 آذر 1392

بالاخره دیدمت مامانی

08/08/92 *16 هفته و 5روز* *3ماه و 18 روز* عزیزم مامان دیروز صبح با بابایی رفتیم سونوگرافی.این دفعه گفتم هر جور شده باید ببینمت.خیلی دلم میخواست ببینم چه شکلی هستی. وقتی اسممو صدا کردن رفتم داخل،بهشون گفتم میشه همسرم داخل بیاد؟ گفتن بارداری؟گفتم آره.گفت بزار از دکتر میپرسم ببینم چی میگه. رفتم رو تخت دراز کشیدم وقتی دکتر کارشو انجام داد گفت به همسر این خانوم بگین داخل بیاد مریضی هم رو تخت نباشه. بابایی داخل اومد.دکتر به بابایی بدن نازنینتو نشون داد.من خیلی ناراحت بودم چون هر چی نگاه میکردم سر در نمی آوردم واسه بابایی که توضیح میداد من هیچی نمیدیدم که متوجه بشم. بعد از نشون دادن بابایی به دکتر گفت میش...
8 آبان 1392

شیر موز

92/06/02 عزیز مامان دیشب مامانم اینا با خاله نسرین رفته بودن برای شام پارک همبرگر سرخ کنن و بخورن. ما شام خورده بودیم با این حال وقتی دنبالشون رفتیم برای ما هم درست کرده بودن.کلی تو پارک خوش گذشت.مامان جون هوس پاپ کورن کرده بود بابا علی رفت براش خرید.البته برای همه خرید. وقتی خواستیم پاشیم بریم خونه،بابایی گفت همگی مهمون من شیر موز.آخه اون روز که بابا جون شام مهمونمون کرد بابایی گفت ما هم شیر موز مهمونتون می کنیم ولی چون خیلی سیر بودیم گفتین برای بعد. دیشب همگی رفتیم یعقوب الیث،شیر موزو آب هویج گرفتیم.مامان جون و نسرین و محمد آب هویج خوردن بقیه هم شیر موز. نمیدونی چقدر بهم خوش گذشت،قربونت برم الهی هنوز به ...
8 آبان 1392

مهمونی شام بابا جون بخاطر جیگر گوشه م

92/05/25 دیشب پنج شنبه بود،مثل همه ی پنج شنبه ها خونه مامان بابام دعوت بودیم. وقتی اونجا رفتم مامان گفت:بابا بخاطر نی نی کوچولومون میخواد شام دعوتتون کنه بیرون.بابای علی رو هم گفته ولی اونا نمیان. شب شد و با هم رفتیم رستوران پارسیان،من،مامان و بابا کباب سفارش دادیم بقیه هم چلو کباب. صورت حساب شد 90هزار تومن،یه همچین بابای مهربونی دارم من. عکس گرفتیم بعد تو پارک قدم زدیمو خونه رفتیم.خیلی خیلی گذشت. جیگر گوشه ی مامان هنوز به دنیا نیومده همه برای وجود نازنین خوشحالن.نمیدونم وقتی که به دنیا بیای،دیگه چیکار میکنن . ...
8 آبان 1392

حالم خوبه

92/05/30 سه روز تموم هیچی تو معده م نمی موند.نه غذا نه میوه نه حتی آب خیلی بهم فشار اومد زنگ شدم به مطب دکتر گفتم مرتب تهوع دارم چیکار کنم؟ گفت برو قرص ب ٦ بگیر بخور اگه خوب نشدی بیا ویزیت شو. خداروشکر از دیروز دیگه شدم همون الهام سابق،سرحال و پر انرژی.دیگه داشتم میمردم بخدا.تازه دیروز رفتیم کت دادگستری حسابی شنا کردم و خوبو سرحال بودم. عزیزم،جیگر گوشه م همش نگران بودم به تو فشار بیاد،همش میترسیدم چون چیزی تو معده م نمیمونه ویتامین بهت نرسه. عزیزم مامانی و بابایی خیلی دوستت دارن. بابایی همش نگرانته.تا یه آخ میگم بدو میاد ببینه چیزیم شده؟! حسابی کمک دستم شده و نگران تر از همیشه برای سلامتی من و ...
8 آبان 1392