آیلین جونآیلین جون، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

(*◕‿◕)مینویسم برای پاره ی تنم(*◕‿◕)

سونو و سیسمونی

*١١/١١/٩٢* *6 ماه و 21 روز *٣٠هفته و ١ روز* دختر گلم خیلی وقته برات ننوشتم چون اینترنت نداشتیم.امروز اومدم هر چی گذشته رو برات بگم مادر. دکتر رفتم همه چی مثل همیشه نرمال بود،صدای قلب نازنینتم شنیدم. بابام میخواست سیسمونی بگیره واسه این که مطمئن شم دخملی به دکتر گفتم برام سونوگرافی بنویسه.پیش یه دکتر سونوی دیگه رفتم تا مطمئن شم دختر گل مامانی. برام فرق نداره دختر باشی یا پسر،فقط از خدا میخوام سالم و سلامت باشی مامانی. از همون اول بهم گفتن دختری،حالا هم گفت دختری.با تشخیص سه دکتر دختری. ولی نمیدونم اصرار فامیل به چیه که همش بهم میگن پسری،تا میگم دختره میگن میدونی که سونو خطا داره.چون مامانی ...
17 بهمن 1392

اذان

*١٠/١٠/٩٢* * 5 ماه و 23 روز* آیلین خیلی دلم گرفته،ناراحتم چون امروز بابابزرگ مادریم فوت کرد،داغونم مامانی. باورم نمیشه از پیشمون رفته خیلی مرد مومن و مهربونی بود. وقتی فهمیدم تو دل مامان هستی به بابایی گفتم باید بابابزرگم تو گوش نی نی مون اذون بگه چون عبادتشو خیلی قبول دارم.خیلی مرد خداپرستی بود.خدا رحمتش کنه رفتو آرزوم به دلم موند. دلم برای گلم گفتنش تنگ شده.همیشه میگفت سلام دختر گلـــــــــــــــــم.محکم دست میداد و وقتی میرفتیم پیشش خوشحال میشد و با خنده سلام میکرد. خدا بیامرزدش،مطمئنم جاش تو بهشته. ...
17 دی 1392

خواب

*١٧/١٠/٩٢* *  5 ماه و 27 روز * پری شب بابایی تو پذیرایی دراز کشیده بود که خوابش برد.منم پای لپ تاپ بودم. دیدم تو خواب سه بار پشت سر هم تو خواب میگه هوم هوم هوم!دیدم صداش بند اومد بیدارش نکردم،گفتم حتما داره خواب میبینه. یه دقیقه نگذشته بود که چشماشو وا کرد گفت:الهام یادت باشه هزارتومن صدقه بزاریم کنار. من:برای چی؟! بابایی:خواب دیدم. من:خواب بد؟ بابایی:نه،ولی صدقه بزاریم کنار.خواب دیدم افتادی. من:نی نی چی؟چیزیش شد؟ بابایی:نه،یه صدایی بلندی از افتادنت اومد ولی نه خودت نه نی نی چیزیتون نشد. دوباره خوابید.ولی دیگه خوابو بیدار بود.دلش آروم نبود مثل قبل. یهو پاشد رفت ت...
17 دی 1392

تو بهترینی

*٠٣/١٠/٩٢* *٥ماه و ١٣ روز* آیلین م،دختر گلم چند روزیه بازم شکم درد دارم گه گاهی هم نافم و دور نافم تیر میکشه.تو بارداری طبیعیه ولی اطرافیانم برام خیلی ناراحتن وقتی میشنون درد دارم. دیشب بابایی میگفت آیلین اذیت میکنه؟ گفتم نه،قربونش برم تا حالا بهترین بوده.اصلا مشکلی نداشتم.این دردا ضعف و مشکل خودمه نه دخترم. نمیدونم چرا هر کس که میگه نی نی ت اذیتت میکنه بهم برمیخوره.چون برام بهترین بودی و هستی . خداروشکر هیچ مشکلی نداشتم همه چیز داره نرمال پیش میره. اینارو نوشتم اگه روزی بهت گفتن مامانو اذیت کردی بدونی اینطور نبوده،من خوبه خوبم.بهتر از این نمیشم. خیلی دختر آروم و ماهی هستی.اینقدر خوب و آروم هس...
3 دی 1392

سونوگرافی

٢٤/٠٩/٩٢ *5 ماه و 4 روز * سونوی قبلی که انجام دادم بهم گفته بود ٩٠درصد نی نی دختره.ولی من ته دلم شک داشتم. حتی میترسیدم لباس صورتی بگیرم!ولی مامانمو بابا علی مطمئن بودن دختره. دیروز رفتم سونوگرافی که دیگه مطمئن شیم.و هم اینکه بتونیم راحت تر خرید کنیم. ٣ساعت تو سونوگرافی معطل شدم تا بالاخره نوبتم شد. گفت نی نی یه دختر سالمه.قربونت بره مامان.تا شنیدم تا خود شب ذوق زده بودم. اسم هایی که ما انتخاب کردیم برای دختر آیلین(نامی ترکی و به معنای هاله ی ماه) و ایلیا (نامی عربی و از القاب حصرت علی)( ایلیا رو انتخاب کردم تا دوتا علی داشته باشم.) همیشه حتی تا قبل از این سونو با اسم آیلین صدات میکردیم و با...
25 آذر 1392

سونوگرافی

٠٧/٠٧/٩٢ عزیز مامان،بعد از کلی روز شماری بالاخره امروز سونوگرافی رفتم.دلهره داشتم همش نگران سلامتیت بودم. بهم گفتن چیز شیرین بخور.با بابایی رفتیم یه آبمیوه گرفتیم خوردم.بعد از 20دقیقه گفتن برو داخل. پرسیدم بابایی هم داخل بیاد ولی گفتن نه،نمیشه. ناراحت شد.خیلی دلش میخواست صدای قلبتو بشنوه. رفتم صدای قلب نازنینتو شنیدم.ولی هر کاری کرد نتونست اندازه ی ستون فقراتتو بگیره.گفت خیلی تنبله با این که چیز شیرین خوردی هنوز خوابیده باید به تکاپو میافتاد.هر کاری کردیم بیدار نشدی مجبور شدم برم دوباره یه چیزی بخورم.رفتیم یه شیر موز خیلی شیرین خوردم و اومدیم. مامانی هنوز خیلی زوده تکون هاتو بشنوم ولی وقتی به دکتر سونو گفتم من...
25 آذر 1392