آیلین جونآیلین جون، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره

(*◕‿◕)مینویسم برای پاره ی تنم(*◕‿◕)

131روزگی

1393/5/16 15:22
نویسنده : مامانی
127 بازدید
اشتراک گذاری

*16.05.93* *15:32*

*4ماه و 7 روز* *131روزگی*

عزیزم امروز 5شنبه ست.اومدم برات از 5شنبه ی هفته ی قبل بگم که رفتیم اصفهان.شما خانوم و آروم عقب سرجات خوابیده بودی.بیدار میشدی شیر میخوردی بازی میکردی میخوابیدی.وقتی رسیدیم اصفهان رفتیم خونه خاله عصرشم مامانمو خاله نگین و مامان بزرگم با هواپیما میرسیدن.

کلا شما آروم بودی اون شب نفیسه اومد و شما رو کنار امیرعلی گذاشتیمو عکس گرفتیم.

فردا شبش با هم رفتیم رستوران شب نشین.بازم مثل همیشه خانوم و آروم بودی تا مامان بابا شامشونو بخورن بعدشم کلی عکس با هم گرفتیم.

شنبه شب واسه ی شام خونه نفیسه دعوت بودیم.رفتیم خیابون فلسطین و سیسمونی ها رو دیدیم.مامانم برات یه قصری گرفت منم برات یه کلاه خوشگل.

یک شنبه صبح رفتیم مرکز بهداشت اصفهان.چون شما باید پنجشنبه واکسنتونو میزدید ولی تعطیل بود.خیلی راحت قبول کردن و واکسنتو زدن.که عصرش کمی بی قراری کردی ولی خداروشکر تب نکردی.

دوشنبه هم برگشتیم دزفول.بازم شما آروم و خانوم بودی تو ماشین.

از دوشنبه صبح برات میگم که وقتی داشتیم آماده میشدیم که بیایم دزفول،مامانم آروم اومد کنارتو صدات کرد.تو هم مثل همیشه با لبخند بیدار شدی قربونت برم الهی.مامانم حسابی ذوق کرده بود گفت رفتم پیشش آروم بهش گفتم آیلین خودشو کش و قوس داد و با لبخند چشماشو باز کرد. البته ناگفته نماند مامانم به شدت مخالف بیدار کردنته.همیشه دعوام میکنه چرا بیدارش میکتی؟!میگم دلم تنگ میشه!که این بار چون میخواستی از پیشش بری مجبور شد بیدارت کنه.مامانم میگه ندیدم بچه ای که وقتی بیدارش کنی بهت لبخند بزنه!معمولا بدونق میشن.گریه میکنن.ولی آیلین میخنده و سرحال بیدار میشه!

شبش بابام با اینکه تا دیری سرکاربود و خسته بود.اومد پیشتو باهات بازی کردو رفت.

سه شنبه عصر خاله نسرین اومد پیشت بعدشم بازم بابام. واسه شام هم خونه بابای بابایی بودیم.

چهارشنبه یعنی دیروز صبح بردمت بهداشت وزنتون شده 6.450 قدتون هم 61 .ازم پرسیدن جیغ میزنه؟!گفتم بلد نیست گریه کنه اون وقت میخوای جیغم بزنه؟!گفت اگه ازخودش صدا در میاره مشکلی نیست.

بعد از بهداشت بردمت مطب دکتر حقیقی گوشاتو سوراخ کردم.به بابابی نگفته بودم وقتی اومد خونه دیدیت کلی ذوق کرد.

عصرشم با خاله نسرین بردیمت دکتر.قرار شد چون شیرم کمه دیگه غذاتو شروع کنم.فعلا باید بهت روزی 2قاشق فرنی یا حریره بدم. 

امروز پنج شنبه کنارم خوابیدی داری آواز میخونی!از وقتی 4ماهت پر شده همش در حال غلت خوردنی. اصلا آروم نمیمونی.همشم در حال آواز خوندنی!سرمو بردی مامانی!کنترلت روی دستات خیلی خیلی بهتر شده.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)